از نظر نیچه در جستجوی عشق بودن نمونه واقعی از بردگان است که...

عشقی را که اشتاینر محکوم می کند وابستگی مازوخیستی است که در آن شخص خود را وسیله شخص یا شی ء دیگر قرار می دهد . وی ضمن مخالفت با این مفهوم عشق از ساختن فورمولی که بسیار مجادله انگیز بوده و بیان مبالغه امیزی دارد خودداری نمی کند . اصل مثبتی که مورد علاقه اشتاینر بود مخالف رویه ای بود که مسیحیت قرن ها در پیش داشت – و در رئالیسم آلمان زمان او متداول بود یعنی فرد را تا آن حد به زانو در آوردند که به قدرتی تسلیم شود و مرکز خود را در نیروی خارجی بداند . اشتاینر فیلسوفی در ردیف کانت یا هگل نبود ولی جرأت آن را داشت که صراحتاً در مقابل آن جنبه از فلسفه ایده آلیستیک که فرد متحقق را ندیده گرفته و در نتیجه قدرت ظالمانه قدرت خود را بر روی وی نگه می ارد به مخالفت برخیزد .
با وجود تفاوت های زیاد بین نیچه و اشتاینر ، افکار آنان در این مورد یکسان است . نیچه نیز عشق و رعایت حال دیگران را نشانه ضعف و انکار خود شخص می داند . از نظر نیچه در جستجوی عشق بودن نمونه واقعی از بردگان است که چون نمی توانند برای بدست آوردن خواسته های خود بجنگند لذا به عشق رو می آورند تا بلکه از این راه به منظور خویش برسند . بنابراین عشق و رعایت حال دیگران سبب فساد نوع بشر شده است .
نیچه می گوید که آریستوکراسی عده بیشماری را فدای منافع خود می کند بدون اینکه کمترین احساس گناه در برابر وجدان خود بکند . جامعه باید به منزله ی یک پای بست و داربست باشد که یک طبقه برگزیده بتوانند به وسیله آن به وظایف بالاتر ، و به طور کلی به زندگی بالاتر برسد ».
گفته های زیادی را می توان به عنوان مدرک این روح خودپرستی نقل کرد . این عقاید همه فلسفه نیچه دانسته شده است . ولی نماینده هسته و روح فلسفه وی نیستند .
به دلایل زیادی نیچه عقاید خود را به شرح بالا ابراز داشته است . اول ، و مهمتر از همه ، اینکه فلسفه او نیز مانند اشتاینر یک واکنش – طغیان – علیه سنت فلسفی استیلای قدرت های خارج بر فرد بود . ثانیاً در شخصیت نیچه احساس ناایمنی و نگرانی وجود داشت و او را وادار می کرد تا بر «ابرمرد» به منزله واکنش در مقابل ان احساس اتکاء کند. ثالثاً نیچه تحت تأثیر تئوری تکامل و "بقایای انسب" قرار داشت . با وجود این تفسیر و تعبیر باز نیچه به تضاد بین عشق به دیگران و عشق به خود معتقد بود ؛ اما عقاید او محتوای مطالبی اساسی است که می تواند بطلان این دوگانگی کاذب را ثابت کند . عشقی که او به آن حمله می کند ریشه اش نه در قدرت شخص بلکه در ضعف شخص می باشد.«عشق به همسایه شما عشق بد شما است ، از دست خود به همسایه پناه می برید ولی به وی منت می گذارید ، اما من این حالت شما را درک می کنم » ، او اضافه می کند «شما طاقت تحمل خود و عشق به خود را ندارید».به عقیده نیچه فرد ویژگی بسیار عظیمی دارد . فرد قوی کسی است که «محبت ، نجابت ، عظمت روح واقعی دارد ، در دادن متوقع گرفتن نیست ، نمی خواهد که با مهربان بودن برتر شود» وی همین فکر را در کتاب «چنین گفت زرتشت» نیز بیان می کند : «کسی که به طرف همسایه اش می رود در جستجوی خودش است و از گم شدنش راضی است.»
چکیده نظر بالا این است : عشق پدیده وفور است و حکم قضیه آن موکول به نیروی فردی است که می تواند بدهد. عشق تأیید و باروری است و بگفته نیچه در پی آن است که آنچه را که مورد عشق ورزی است خلق کند . عشق ورزی به دیگری اگر از نیروهای باطن برخیزد فضیلت است ، ولی اگر گویای ناتوانی در «خود» بودن باشد شر و فساد است . در هر حال باید خاطر نشان کنم که نیچه مسأله رابطه بین عشق به خود و عشق به دیگران را حل نشده باقی گذاشت .
...
عشق اصیل بیانگر باروری بوده و توجه ، احترام ، مسئولیت و معرفت را می رساند . آن به معنای «اثر» در مفهوم متأثر شدن وسیله کسی نیست بلکه کوشش مثبتی است برای رشد و شادی (معشوق) ، که بر پایه توانائی عشق ورزیدن استوار است .
عشق ورزی بیانی از نیروی عشق است ، و عشق ورزی به دیگری از قوه به فعل در آوردن و تمرکز دادن این نیرو بر شخص مورد نظر است . این عقیده رومانتیک که انسان در دنیا فقط می تواند به یک نفر عشق بورزد و پیدا کردن او شانس بزرگی برای شخص می باشد ، درست نیست و همچنین این عقیده که عشق ورزی به ان فرد مستلزم پس گرفتن عشق از دیگران است حقیقت ندارد . عشقی که فقط نسبت به یک نفر تجربه شود ، عشق نیست بلکه یک وابستگی همزیستی است . اثبات بنیادی موجود در عشق به منزله ی نمونه ای از کیفیت های اساسی انسانی متوجه «معشوق» می شود . «تقسیم کار» ، به اصطلاح ویلیام جیمز ، که در آن شخص به خانواده اش عشق می ورزد ولی احساسی به «بیگانه» ندارد نشانه عدم توانائی به عشق ورزی است . برخلاف آنچه اغلب تصور می شود ، عشق به انسان انتزاعی نیست که به دنبال عشق به یک فرد آمده باشد بلکه مقدمه آن است که با عشق ورزی افراد مشخص به دست می آید.
از این گفته نتیجه می گیریم که «خود» من ، نیز در اصل باید مانند شخص دیگر موضوع و هدف عشق من باشد . تأیید و اثبات زندگی ، شادی ، رشد ، آزادی شخص از توانائی او به عشق ورزی نشأت می گیرد ؛ به عبارت دیگر ریشه آنها در توجه ، احترام ، مسئولیت و معرفت است . اگر کسی قادر به عشق ورزی بارور باشد ، به خود نیز عشق می ورزد ؛ اگر نتواند به دیگران عشق بورزد به هیچ وجه توانائی عشق به خود را نیز نخواهد داشت !
...
خودپسندی و عشق به خود نه تنها به یک مفهوم نیستند بلکه نقطه ی مقابل هم می باشند . خودپسند خود را کم دوست دارد نه زیاد ؛ و در حقیقت از خود بیزار است . این فقدان علاقه و توجه به خود ، که فقط یکی از نشانه های عدم باروری است ، شخص خود پسند را تهی و بی اثر می سازد . وی لزوماً ناشاد بوده و با نگرانی به زندگی می آویزد و خود راه رسیدن به خوشنودی ها را به خود می بندد. او به ظاهر زیاده از حد مراقب خویش است ولی عملا بیهوده کوشش دارد تا شکست خود را در راه مراقبت از «خود» حقیقی خویش بپوشاند . فروید عقیده دارد که آدم خودپسند عاشق خویش است ، گویی که عشق خود را از دیگران پس گرفته و به شخص خود معطوف داشته است . گر چه شخص خودپسند توانایی عشق ورزی به دیگران را ندارد ، ولی توانائی عشق به خود را نیز فاقد است .
مقایسه خودپسندی با علاقه مشتاقانه به دیگران ، مثلا مانند مادری که اشتیاق خارج از اندازه بر او مسلط است ، درک معنی آن را آسانتر می کند .چنین مادری ضمن اینکه آگاهانه باور دارد که شیفته فرزندش است ولی در حقیقت حس دشمنی واپس زده عمیقی نسبت به او دارد . علاقه بی حد وی نه از عشق زیاد بلکه برای جبران عدم توانائیش در عشق ورزی به فرزند است
سکوت آب